|
اومدی شبیه بارون دله من خسته خاكه واسه اون نم نمه چشمات ، نمیدونی چه هلاكه نمی دونی ، نمیدونی واسه من چقدر عزیزی شایدم می دونی اما منو باز به هم میریزی نمی دونم چی رازیه كه تو چشمات خونه كرده هر چی هست اونقدر قشنگه كه منو دیوونه كرده
گل پونه های وحشی دشت امیدم وقت سحر شد خاموشی شب رفت و فردایی دگر شد من مانده ام تنهای تنها من مانده ام تنها ، میان سیل غم ها حبیبم سیل غم ها گل پونه ها نامهربانی آتشتم زد آتشتم زد گل پونه ها بی همزبانی آتشم زد آتشتم زد می خواهم اکنون تا سحرگاهان بنالم افسرده ام ، دیوانه ام ، آزرده جانم گل پونه های وحشی دشت امیدم وقت سحر شد خاموشی شب رفت فردایی دگر شد من مانده ام تنهای تنها من مانده ام تنها ، میان سیل غم ها حبیبم سیل غم ها
آن چیزی که برای تو بازیچه ای بیش نبود ، برای من واقعیتی بزرگ بود ، به همین خاطر فنا شدن بازیچه ای ناقابل برایت سخت نبود در حالی که مرگ تمام واقعیت برای من دردناک ترین حادثه بود.
قفسی ز سنگ برای دل بنا خواهم کرد ! غل و زنجیری ز سرب برای نفس خواهم ساخت ! دل را محبوس و نفس را در زنجیر اسیر خواهم کرد ! تن را به بیگاری و عقل را به سختی وا خواهم داشت ! شاید که یک دم جان سوخته ام آرام گیرد. از تلاطم امواج پر خروش عشق ، کشتی زندگی مرا ساحل نتوان کرد ، و ز دریای طوفانی وداع جانسوز او رهایی نتوان بود زورق شکسته ی دلم را . ای ناخدای دریای عشق ! نظری به کشتی شکستگان این دریا کن و به لنگر محبت مرا به سوی ایمن گاه آغوشت بکش و در کنار خود جای ده ، که دل رمیده ی مرا توان ترس و لرز زین طوفان نیست . من آن مرغک پروبال شکسته ای هستم که بر روی صخره ای دریایی نشسته ام و از هجوم امواج تر شده ام . با ناله های بی رمق تو را ، تو را ای نجات دهنده ی دل ، تو را صدا می زنم . با آخرین نفس ها ، تو را می خوانم . نامت را همراه آهنگ دلنواز موج های کوتاهی که به صخره های ساحلی می خورند صدا می زنم . تو را با هو هو بادها ، تو را با سوسو ستارگان پر فروغ شب های تیر صدا می کنم . نامت را در گلبرگ سپید شببوها به یاد شب های تنهایی دل می پیچم . نگاهت را در آینه های پاکی منعکس می کنم ، نگاه پاکت را در هزاران هزار کتیبه به رسم یاد بود ، فرهاد وار خواهم کند . تو را با همه صداقتت بر روی دل حک خواهم کرد . از تو در خاطر خویش تندیس عشقی به رسم یاد بود بنا خواهم کرد و از خون دل مجروحم تندیست را رنگ خواهم زد. بر گونه هایت رنگ سرخ شرم و بر مژگانت رنگ سیاه دوری . ودر دلت جای پای عشق دیرینه را به یادگار می گذارم . عزیزم : رد پای عشق من در کوچه های خاکی عشقت تا ابد خواهد ماند تا اگر روزی رهگذری خواست بر برزن دلت عبور کند بداند ، که این مکان ، مکان سلطه ی دل طیبه است . در دلت قلعه ای که خشت های آن زالماس محبت وگوهرمهر است خواهم ساخت که اگر ، که اگر روزی ز دل بیرون کردی مرا ویرانه آن قلعه آثار عشق دیرین من باشد و زمانی که باستان شناسان خاطرات گذشته بر پهنه ی ذهنت به جستجو پرداختند ، آثار عشق مرا که حملات ناجوانمردانه دژخیمان تنهایی و بی کسی ویران کرده است بیابند و بر برگ برگ کتاب دوران به تماشا گذارند و بر سطر سطر آن کتاب این واژه ها را بنویسند که : همیشه ترا دوست داشته ام و دارم اگر چه دست تقدیر حلقه پیوند ما را شکسته است . پارمیدا . د
زتکرار واژه های بی معنی کلام چنان خسته ام که گویی سالهاست که یک جمله را فریاد می زنم فقط یک جمله و تو آن را خوب می شناسی ! فقط و فقط تو را ، تو را دوست می دارم ، تا زنده ام ، تا هستم و زندگی هست . تا ابد ، تا زمانی که آفتاب طلایی بتابد ، در دل من جز یاد تو یادی نخواهد بود . ای خوب من ! این زمان که قلم بی جان در دست سردم به آرامی می لغزد ، در من حسی غریب زبانه می کشد که آسمان صاف دیدگانم را ابری می سازد . زورق شکسته قلبم در تلاطم امواج طوفانی احساس خالصانه ام خود را بی درنگ به ساحل سینه می کوبد ، چونان که گویی پرنده ای است که هرگز آزادی را تجربه نکرده است . اشک گرم مدتی است که گونه های تب دارم را می شوید و پیرامون من ِخسته را غم انگیزتر می کند . امشب همه چیز برایم نشسته در غمی است غریب ! غمی که ارمغان دل بستن به توست و اگر می دانستم سرانجام همنشین درد خواهم بود هرگز پا در راه بی پایان عشقت نمی گذاشتم و تنبور جانم را به پیچک یاد تو نمی آویختم . امشب آینه هم سوگوار لحظه های غربت من است . آیا کسی هست که مرا تسلی دهد ؟ کسی هست که دستان سردم را به گرمی فشارد ؟ دیری است که چون تاکی خشکیده بر تارک داربستی ز خاطراتت خود را بر پا داشته ام . در من حتی سبزی یک برگ هم مرده است ! نه ای زیبا ، از عشق تو پشیمان نیستم !! اما ز عشق پشیمانم !! چرا که عشق ز من ربود هر آن چه را عشق تو به من بخشید . شبی را به یاد دارم که چون دو کبوتر مست ، با گام هایی از سرشوق لرزان ، خلوت یک کوچه تاریک را مستانه می شکستیم ، باران طراوت و عطر دل انگیزش را هر دم بر رخساره ی خسته ما می فشاند ، افسوس که در آن شب رویایی مهتاب تور باف گیسوانش را ز شانه های مردانه ات دریغ می کرد و چشم مرا در کاویدن سیمای مهربانت یاری نمی داد ، چه شوقی برای تماشای نیم رخ زیبایت وجودم را فرا گرفته بود . وه که چه گرمایی در عمق وجودم بر لشکر بی رحم سرمای سخت زمستان آن سال می تاخت . چه شیرین و گذار بودند آن لحظات با تو بودن . پرستوی من آن کوچه و دل من همیشه منتظر صدای گام های استوار توست . باز گرد وبمان تا چون آتش زیر خاکستر دوباره شعله کشم . ( پارمیدا . د )
و حدس میزنم شبی مرا جواب می کنی
خبر به دورترین نقطه جهان برسد شکنجه بیشتر از این ؟ که پیش چشم خودت چه می کنی ؟ اگر او راخواستی یه عمر رها کنی برود از دلت جدا باشد که هق هق تو نکند به گوششان برسد خدا کند ......نه نفرین نمی کنم خدا کند که فقط این عشق از سرم برود
خدایا بدترین حسی که الان دارم اینه که حس می کنم شدم مثل مرداب ، سرد و ساکت و بی روح صدای بال سنجاقکی هم نیست که بشکنه این سکوت عمیق و کشدارو من شبها خواب دریا رو می بینم اما دریا از من دوره
با خیالت دل خوشم ، ای ماه پنهان ، بعد از این می نهم ،بی روی تو سر در گریبان بعد از این پشت این دیوار ها سو سوی یک فانوس نیست لحظه هایم بی تو چون شام غریبان بعد از این فصل ها تکرار یک پاییز بی پروانه اند کوچه ای بی انتها یم زیر باران بعد از این این خیابان های خالی تا کجایم می برند مشت در جیب و پر از بغض نیستان بعد از این گر که بگذاری سرت را بر سکوت شانه ام می شوم عرق گل و بوی بهاران بعد از این عشق را هم صحبت این لحظه های لال کن آه ای شیرین زبان ، من را مرنجان بعد از این
من از تکرار واژه های بی معنی من از تکرار این روزهای سرد بی پایان بیزارم
حس می کنم گم شدم
هر وقت شونه ای رو خواستم برای گریه کردن دستی رو برای محکم گرفتن و تکیه کردن کسی رو کنار خودم ندیدم . از شادی های کوچولویی که بهشون دلخوشم
ببین اندام تنهاییم را این شب ها مترسک ناز می کند نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند صدای جیر جیرک ها به گوش می رسد در امتداد نگاه تو
دلم من دیر زمانی است که می پندارد دوستی نیز گلی است مثل نیلوفر و ناز ساقه ی ترد و ظریفی دارد بی گمان سنگدل است آن که روا می دارد جان این ساقه ی نازک را دانسته بیازارد
چیه ؟ چرا دلت این همه گرفته
خستگی انگار از تنم نمی خواد بیرون بره از همیشه دل مرده تر و ساکت تر و خسته ترم فقط دارم دور خودم می چرخم قلبم آروم نیست ، امشب کلی حرفهای ناراحت کننده زدیم و من فقط اشک ریختم ، اشکی که دیگه چاره ساز دردم نیست حتی برای یه لحظه ، افسوس از عمرم ، افسوس از من ، افسوس از زندگی افسوس از دردی که خدایا ، ای آگاه به پنهان ترین اسرار این قلب شکسته فقط تو می دونی و من . دیگه چی بگم ، چی بخوام ، چه فایده ای داره پیش تو ، خدایا ، ای خالق توانا ،برای من نطقه آغازی نیست ، یعنی نمونده . و اینو فقط تو می دونی ، تو ، خدایا
سلام به تمام خاطرات یک دوست خوب شاید هم یک دوست بد ، نمی دونم اما سلام به خودش ، به خاطراتش ، به قهر کردن و آشتی کردنش سلام به هوای تازه پاییز ، سلام به باران هایی که توی راه هستن ، سلام به برگهایی که قراره زرد و سرخ بشن و از شاخه جدا بشن ، سلام به مهر ، به بچه ها ، سلام به کسی که دل تنگی من براش ارزشی نداره ، سلام به خودش و دوستای تازه ایی که پیدا کرده |
About![]()
به ته ترانه هام رسیدم حالا وقتیه که مرگ منو به خودش می خونه Archivesآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 Links
دنیام مال تو ،تو مال من |