تبليغاتX
دوستت دارم

دوستت دارم

 

اومدی شبیه بارون

دله من خسته خاكه

واسه اون نم نمه چشمات ، نمیدونی چه هلاكه

نمی دونی ، نمیدونی واسه من چقدر عزیزی

 شایدم می دونی اما منو باز به هم میریزی

 نمی دونم چی رازیه كه تو چشمات خونه كرده

هر چی هست اونقدر قشنگه كه منو دیوونه كرده

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت13:38توسط پارمیدا | |

 

گل پونه های وحشی دشت امیدم

وقت سحر شد

خاموشی شب رفت  و فردایی دگر شد

من مانده ام تنهای تنها

من مانده ام تنها  ، میان سیل غم ها

حبیبم سیل غم ها

گل پونه ها نامهربانی آتشتم زد

آتشتم زد

گل پونه ها بی همزبانی آتشم زد

آتشتم زد

می خواهم اکنون تا سحرگاهان بنالم

افسرده ام  ، دیوانه ام ،  آزرده جانم

گل پونه های وحشی دشت امیدم

وقت سحر شد

خاموشی شب رفت فردایی دگر شد

من مانده ام تنهای تنها

من مانده ام تنها  ، میان سیل غم ها

حبیبم سیل غم ها

 

 

+نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت14:23توسط پارمیدا | |

 

آن چیزی که برای تو بازیچه ای بیش نبود ،

برای من واقعیتی بزرگ بود ،

به همین خاطر فنا شدن بازیچه ای ناقابل برایت سخت نبود در حالی که مرگ تمام واقعیت برای من دردناک ترین حادثه بود.

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت15:20توسط پارمیدا | |

 

قفسی ز سنگ برای دل بنا خواهم کرد !

غل و زنجیری ز سرب برای نفس خواهم ساخت !

دل را محبوس و نفس را در زنجیر اسیر خواهم کرد !

تن را به بیگاری و عقل را به سختی وا خواهم داشت !

شاید که یک دم جان سوخته ام آرام گیرد.

از تلاطم امواج پر خروش عشق ، کشتی زندگی مرا ساحل نتوان کرد ، و ز دریای طوفانی وداع جانسوز او رهایی نتوان بود زورق شکسته ی دلم را .

ای ناخدای دریای عشق !

نظری به کشتی شکستگان این دریا کن و به لنگر محبت مرا به سوی ایمن گاه آغوشت بکش و در کنار خود جای ده ، که دل رمیده ی مرا توان ترس و لرز زین طوفان نیست .

من آن مرغک پروبال شکسته ای هستم که بر روی صخره ای دریایی نشسته ام و از هجوم امواج تر شده ام .

با ناله های بی رمق تو را ، تو را ای نجات دهنده ی دل ، تو را صدا می زنم .

با آخرین نفس ها ، تو را می خوانم .

نامت را همراه آهنگ دلنواز موج های کوتاهی که به صخره های ساحلی می خورند صدا

 می زنم .

تو را با هو هو بادها ، تو را با سوسو ستارگان پر فروغ شب های تیر صدا می کنم .

نامت را در گلبرگ سپید شببوها به یاد شب های تنهایی دل می پیچم .

نگاهت را در آینه های پاکی منعکس می کنم ، نگاه پاکت را در هزاران هزار کتیبه به رسم یاد بود ، فرهاد وار خواهم کند .

تو را با همه صداقتت بر روی دل حک خواهم کرد .

از تو در خاطر خویش تندیس عشقی به رسم یاد بود بنا خواهم کرد و از خون دل مجروحم تندیست را رنگ خواهم زد.

بر گونه هایت رنگ سرخ شرم و بر مژگانت رنگ سیاه دوری .

ودر دلت جای پای عشق دیرینه را به یادگار می گذارم .

عزیزم :

رد پای عشق من در کوچه های خاکی عشقت تا ابد خواهد ماند تا اگر روزی رهگذری خواست بر برزن دلت عبور کند بداند ، که این مکان ، مکان سلطه ی دل طیبه است .

در دلت قلعه ای که خشت های آن زالماس محبت وگوهرمهر است خواهم ساخت که اگر ،

که اگر روزی ز دل بیرون کردی مرا ویرانه آن قلعه آثار عشق دیرین من باشد و زمانی که باستان شناسان خاطرات گذشته بر پهنه ی ذهنت به جستجو پرداختند ، آثار عشق مرا که حملات ناجوانمردانه دژخیمان تنهایی و بی کسی ویران کرده است بیابند و بر برگ برگ کتاب دوران به تماشا گذارند و بر سطر سطر آن کتاب این واژه ها را بنویسند که :

همیشه ترا دوست داشته ام و دارم اگر چه دست تقدیر حلقه پیوند ما را شکسته است .

پارمیدا . د

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت13:5توسط پارمیدا | |

 

زتکرار واژه های بی معنی کلام چنان خسته ام که گویی سالهاست که یک جمله را فریاد

می زنم

فقط یک جمله و تو آن را خوب می شناسی !

فقط و فقط تو را ، تو را دوست می دارم ، تا زنده ام ، تا هستم و زندگی هست .

تا ابد ، تا زمانی که آفتاب طلایی بتابد ، در دل من جز یاد تو یادی نخواهد بود .

ای خوب من !

این زمان که قلم بی جان در دست سردم به آرامی می لغزد ، در من حسی غریب زبانه

می کشد که آسمان صاف دیدگانم را ابری می سازد .

زورق شکسته قلبم در تلاطم امواج طوفانی احساس خالصانه ام خود را بی درنگ به ساحل سینه می کوبد ، چونان که گویی پرنده ای است که هرگز آزادی را تجربه نکرده است .

اشک گرم مدتی است که گونه های تب دارم را می شوید و پیرامون من ِخسته را غم انگیزتر می کند .

امشب همه چیز برایم نشسته در غمی است غریب !

غمی که ارمغان دل بستن به توست و اگر می دانستم سرانجام همنشین درد خواهم بود هرگز پا در راه بی پایان عشقت نمی گذاشتم و تنبور جانم را به پیچک یاد تو نمی آویختم .

امشب آینه هم سوگوار لحظه های غربت من است .

آیا کسی هست که مرا تسلی دهد ؟

کسی هست که دستان سردم را به گرمی  فشارد ؟

دیری است که چون تاکی خشکیده بر تارک  داربستی ز خاطراتت خود را بر پا داشته ام .

در من حتی سبزی یک برگ هم مرده است !

نه ای زیبا ، از عشق تو پشیمان نیستم !!

اما ز عشق پشیمانم !!

چرا که عشق ز من ربود هر آن چه را عشق تو به من بخشید .

شبی را به یاد دارم که چون دو کبوتر مست ، با گام هایی از سرشوق لرزان ، خلوت یک کوچه تاریک را مستانه می شکستیم ، باران طراوت و عطر دل انگیزش را هر دم بر رخساره ی خسته ما می فشاند ، افسوس که در آن شب رویایی مهتاب تور باف گیسوانش را ز شانه های مردانه ات  دریغ می کرد و چشم مرا در کاویدن سیمای مهربانت یاری نمی داد ، چه شوقی برای تماشای نیم رخ زیبایت وجودم را فرا گرفته بود .

وه که چه گرمایی در عمق وجودم بر لشکر بی رحم سرمای سخت زمستان آن سال

می تاخت .

چه شیرین و گذار بودند آن لحظات با تو بودن .

پرستوی من آن کوچه و دل من همیشه منتظر صدای گام های استوار توست .

باز گرد وبمان تا چون آتش زیر خاکستر دوباره شعله کشم . ( پارمیدا . د )

+نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت22:6توسط پارمیدا | |

 

و حدس میزنم شبی مرا جواب می کنی

و قصر کوچک دل مرا خراب می کنی

سر قرار عاشقی همیشه دیر کرده ای

ولی برای رفتنت عجب شتاب می کنی

من از کنار پنجره تو را نگاه می کنم

و تو به نام دیگری مرا خطاب می کنی

چه ساده در ازای یک نگاه پاک و ماندنی

هزار مرتبه مرا ز خجلت آب می کنی

به خاظر تو من همیشه با همه غریبه ام

تو کمتر از غریبه ای مرا حساب می کنی

و کاش گفته بودی از همان نگاه اولت

که بعد من دوباره دوست انتخاب میکنی

+نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت13:42توسط پارمیدا | |

 

خبر به دورترین نقطه جهان برسد
نخواست او به من خسته ، بی گمان برسد

شکنجه بیشتر از این ؟ که پیش چشم خودت
 کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد

چه می کنی ؟ اگر او راخواستی یه عمر
به راحتی کسی از راه ، ناگهان برسد               

رها کنی برود از دلت جدا باشد
 به آن که دوست تر داشته به آن برسد


رها کنی برود و دو تا پرنده شوند
خبر به دورترین نقطه جهان برسد


 گلایه ای نکنی ، بغض خویش را بخوری

 که هق هق تو نکند به گوششان برسد

خدا کند ......نه نفرین نمی کنم
نکند به او که عاشق او بوده ام زیان برسد                 

خدا کند که فقط این عشق از سرم برود
 خدا کند که فقط زود آن زمان برسد

+نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت13:23توسط پارمیدا | |

 

خدایا بدترین حسی که الان دارم اینه که حس می کنم

شدم مثل مرداب ، سرد و ساکت و بی روح 

صدای بال سنجاقکی هم نیست که بشکنه این سکوت

عمیق و کشدارو

من شبها خواب دریا رو می بینم

اما دریا از من دوره

 

+نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت9:57توسط پارمیدا | |

 

با خیالت دل خوشم ، ای ماه پنهان ، بعد از این

می نهم ،بی روی تو سر در گریبان بعد از این

پشت این دیوار ها سو سوی یک فانوس نیست

لحظه هایم بی تو چون شام غریبان  بعد از این

فصل ها تکرار یک پاییز بی  پروانه اند

کوچه ای بی انتها یم زیر باران بعد از این

این خیابان های خالی تا کجایم می برند

مشت در جیب و پر از بغض نیستان  بعد از این

گر که بگذاری سرت را بر سکوت شانه ام

می شوم عرق گل و بوی بهاران بعد از این

عشق را هم صحبت این لحظه های لال کن

آه ای شیرین زبان ، من را مرنجان بعد از این

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت16:47توسط پارمیدا | |

 

من از تکرار واژه های بی معنی

من از تکرار این روزهای سرد بی پایان بیزارم

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت15:22توسط پارمیدا | |

 

حس می کنم گم شدم
 اون هم توی یه کویر
 کویر بد ترین جاییه که میشه توش گم شد
 حالا من گم شدم
خسته
تنها
بی پناه
 پژمرده
 فقط دارم دور خودم می چرخم
 این فقط یه حس نیست
 برای من شده واقعیت
 خدایا به کی بگم
 چمه
 به کی بگم

+نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت14:25توسط پارمیدا | |

+نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت18:54توسط پارمیدا | |

 

 هر وقت شونه ای رو خواستم برای گریه کردن دستی رو برای محکم گرفتن و تکیه کردن کسی رو کنار خودم ندیدم .
 هر بار خواستم لب باز کنم و غمی رو که منو از درون خرد  می کنه
به کسی بگم ازم خواستن مثل همیشه لبخند بزنم
 دیگه خسته شدم از خنده هام

از شادی های کوچولویی که بهشون دلخوشم

+نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت9:27توسط پارمیدا | |

 

ببین اندام تنهاییم را
که در لحظه های خاکستری
در انتظار طلوع خورشید است

این شب ها
چشم های من خسته است
گاهی اشک ، گاهی انتظار
این سهم چشم های من است

مترسک ناز می کند
کلاغ ها فریاد می زنند
و من سکوت می کنم....
این مزرعه ی زندگی من است
خشک و بی نشان

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم

صدای جیر جیرک ها به گوش می رسد
سکوت را نوازش می دهند
و جای خالی آدم های شب نشین را
با نگاهی معصومانه پر می کنند

در امتداد نگاه تو
لحظه های انتظار شکسته می شود
و بغض تنهایی من
مغلوب وجود تو می شود

 

+نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت16:47توسط پارمیدا | |

 

دلم من دیر زمانی است که می پندارد

 دوستی نیز گلی است مثل نیلوفر و ناز

ساقه ی ترد و ظریفی دارد

بی گمان سنگدل است آن که روا می دارد

جان این ساقه ی نازک را دانسته بیازارد

+نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت16:27توسط پارمیدا | |

 

چیه ؟ چرا دلت این همه گرفته

 

+نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت14:54توسط پارمیدا | |

 

خستگی انگار از تنم نمی خواد بیرون بره

از همیشه دل مرده تر و ساکت تر و خسته ترم

فقط دارم دور خودم می چرخم

قلبم آروم نیست ، امشب کلی حرفهای ناراحت کننده زدیم

و من فقط اشک ریختم ، اشکی که دیگه چاره ساز دردم نیست حتی

برای یه لحظه ، افسوس از عمرم ، افسوس از من ، افسوس از زندگی

افسوس از دردی که خدایا ، ای آگاه به پنهان ترین اسرار این قلب شکسته

فقط تو می دونی و من .

دیگه چی بگم ، چی بخوام ، چه فایده ای داره پیش تو ، خدایا ، ای خالق

توانا ،برای من نطقه آغازی نیست ، یعنی نمونده .

و اینو فقط تو می دونی ، تو ، خدایا  

 

+نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت22:44توسط پارمیدا | |

 

سلام به تمام خاطرات یک دوست خوب شاید هم یک دوست بد ،

نمی دونم

اما سلام به خودش ، به خاطراتش ، به قهر کردن و آشتی کردنش

سلام به هوای تازه پاییز ، سلام به باران هایی که توی راه هستن ،

سلام به برگهایی که قراره زرد و سرخ بشن و از شاخه جدا بشن ،

 سلام به مهر ، به بچه ها ، سلام به کسی که دل تنگی من براش

ارزشی نداره ، سلام به خودش و دوستای تازه ایی که پیدا کرده  

+نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت19:30توسط پارمیدا | |

 

خداحافظ و .......

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت0:5توسط پارمیدا | |

 

دیگه فرصتی نمونده ..........

+نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت12:16توسط پارمیدا | |